-->

تراوشات ذهنی قبل از خواب

این جا عین غار میمونه..

کاش یه غار واقعی داشتم.. یا مثلا مثل این خونه های خارجی یه راه یا اتاق مخفی توی خونه( این همیشه یکی از خیال پردازی های دوران کودکی من بوده).

انقدر ذهنم کار میکنه و جاهای مختلف میره که دلم میخواد موهامو از ته بزنم.  دل منه دیگه دیوونست یه تختش کمه.. همین الانم تنگ شده.. دلمو میگم .. دلتنگ مادرم.

همین چند دقیقه پیش رفت خونه مادربزرگ که صبح از اونجا برن آمل .. منم خیلی دوست داشتم برم اما دلم نمیخواست برم!! تضاد عجیبیه. زندگی من پر از این تضادهاست .. اه بازم گفتم زندگی.. این زندگی لعنتی دست از سر من برنمیداره..

میدونی چیه روی پوستم دنبال یه روزنه میگردم که بشه ازش اومد بیروون!

این روزا دلم برای خودم میسوزه.. شدم اون دلقکه که توی دلش پر از غصست اما محکوم به ظاهر نماییه..

تنهایی زندگی

امروز امتحان خط داشتم. مهم نیست که امتحان خوب بوده یا نه.

مهم اینه که به خاطر این امتحان من زود اومدم خونه و ساعتی با مادر تنها بودم. فارغ از  حرفایی بینمون رد و بدل شد؛ من به نکته ای پی بردم. 

تنهایی در خانواده ما موروثی است.


و این درک این موضوع به شدت برام دردناک بود.


من با مفهوم زندگی مشکل پیدا کردم، نمیدونم دارم به کجا میرسم ولی حس ترسی تو وجودمه که ازش میترسم!! و هر کاری میکنم نمیتونم از کنارش بی تفاوت عبور کنم.

کم کم داره دیر میشه

جمله ای چند دقیقه پیش از تلویزیون شنیدم  که حس دوگانه ای بهم داد هم آرامش و هم ترس و شاید شرمندگی..

آرامش از این لحاظ که قرار برگردی به اصل خودت؛ پیش کسی  که توی زندگی تنها همدم و مونس تنهاییات بوده؛ وقتی همه پشتتو خالی کردن اون بوده؛  توی شادی هات توی غم هات؛  توی موفقیت ها و شکست هات.. گاهی خودت نمیفهمیدی ولی اون حواسش بهت بوده.. 

ترس و شرمندگی هم به خاطر کارای خودت.. یادت بوده تو زندگی که اون میبینتت ؟.. قدمی سمتش برداشتی تا بهت افتخار کنه؟..  یه بار به خاطر تمام کارایی که برات کرده و مستحق ستایشه ازش تشکر کردی؟.. اصلا با خودت که بزرگترین آفریده اونی مهربون بودی؟ 

اگه جوابت نه باشه وقتی ندا اومد 

ارجعی الی ربک ..

چی کار میکنی؟


ندارد

سلام.

هم اکنون در سرویس و در حال رفتن به شرکت برای به دست آوردن یک لقمه نون هستم. امروز جلسه هم داریم :(( 

صبحونه هم قراره آش و حلیم بخوریم. :))

پنج شنبه آزمون خط تحریری دارم.

این کل برنامه من!

آیت الله هم فوت کرد.. خدا رحمتش کنه. خداوند ما رو هم  از قضاوت و پیش داوری در مورد مردم حفظ کنه. مرگ خیلی نزدیک تر از اونیه که فکرشو میکنیم. نمیدونم چرا عبرت نمیگیریم.

زندگی و مفهومش برام دردآور شده. انگار به مرحله ای از زندگیم رسیدم که باید درد و رنج بیشتری رو تحمل کنم.

چقدر بی سر ته نوشتم!!!

برچسب ها :

ندارد,ندارد

خانواده بی حواس

دو تا ماهی قرمز داشتیم. از عید. یکیش هفته پیش مرد. فکر نمیکردم مامان انقدر دوسشون داشته باشه.

دیشب که الکی داداش کوچیکه گفت این یکی هم مرده؛ مامان خیلی ناراحت شد. 

پنج شنبه به دوستم میگم مامانم داره افسردگی میگیره .. میگه تو باید حواست بهش باشه . 

میگم چرا .. چرا کسی حواسش به من نیست؟ نمیدونم چی جواب داد حتما جوابش انقدر قانع کننده نبوده که تو ذهنم بمونه.

الان که دارم فکر میکنم میبینم تو خانواده ما هیچ کس حواسش به اون یکی نیست.

چند تا آدم بی حواسیم که با هم‌ زندگی میکنیم.


Seen

سلام.

خوابم میومد خیلی و طبق عادت مزخرف همیشگی داشتم پیامای تلگراممو چک میکردم تا خوابم ببره.. یهو چشمم افتاد به یه پیام قدیمی که برای یکی فرستاده بودم و همیشه خوشحال بودم که ندیده.. دو تیک سبز رنگش که به معنای خونده شدن بود مو رو به اندامم سیخ کرد! 

یاد جمله معلم ادبیات دبیرستانم افتادم که همیشه میگفت هیچ وقت پیامی که حاوی خشمتونه رو به صورت کتبی  و نامه برای کسی نفرستید چون مطمئنا بعدا پشیمون میشید.. و من الان همون حیوان وفادار پشیمانم. البته چیزایی که به طرف گفته بودم حاوی خشم و اینا نبود؛ نظری بود که از ابرازش سخت پشیمونم. خیالم راحت بود که خدا حواسش هست بهم که طرف ندیده حالا حتما حکمتی بوده که بعد از پنج ماه اوون پیام خونده شده.

زدن این حرفا منو دوباره یاد اینجا انداخت.. 

روزای سختی رو گذروندم. مادر بزرگم تنها پسرشو از دست داد مادرم تنها برادرشو و من تنها داییم رو. 

اینجا به طور کلی از ذهنم پاک شده بود. شاید حکمت اون پیام خونده شده همین باشه.. برگشت من به صفحات خاطرات و دلتگی هام.

ان شاالله که خیره.

برچسب ها :

Seen,Seen

وسطی


نمیدونم چرا من همیشه وسطم!  فرزند وسط خانواده ام،  استعداد متوسطی دارم..  هیکل متوسط..  سلامت متوسط..  موفقیت متوسط..  اوج متوسط بودنم توی روابط اجتماعی مخصوصا گروهیه..  وقتی همه با هم خوبن من تنهام وقتی نه هم همینطور!  نه این وریم نه اون وری..  این همه بلاتکلیفی از کجا میاد خدا عالمه.. 

برچسب ها :

وسطی,وسطی

میگرن.. درد.. و دیگر هیچ

نشستم کنج تخت و دیوار،  سرم بهتر بگم چشمم دردمیکنه..  دردش از عصری شروع شد به روی خودم نیاوردم تا الان مجبور شدم مسکن بخورم چون میدونم خوب نخواهد شد..  

دیگه مسکن هم ندارم اینی که الان خوردم آخریش بود دو یسته مسکن توی سه هفته خیلی زیاده!  هر دفعه که سرم اینطوری درد میگیره با خودم میگم که باید برم دکتر اما وقتی خوب میشه یادم میره..  پانزده ساله که میخوام برم دکتر. 


چشمام نمیکشه نمیتونم بنویسم باید برقارو خاموش کنم نور اذیتم میکنه.

ماساژ

 پدر رییس و صاحب شرکتمون مدیر یه قسمتی هستش و اتاقش رو به روی واحد ماست و من هر روز از جلوی در اتاقش رد میشم و به خاطر رعایت ادب باید بهش سلام کنم! 

این بنده خدا از وقتی پارسال پای من شکست هر دفعه سر این موضوع با من صحبت میکنه و از سرخیرخواهی(حداقل من میخوام اینطوری تصور کنم)  تمرین و توصیه های ورزشی و غذایی بهم میکنه. فکر میکنم قبلا هم قضیه استخر رو اینجا تعریف کردم حالا بگذریم..  امروز صبح بعد مدتها که فکر میکردم دیگه این قضیه پای بنده رو فراموش کردن مجدد منو صدا کرد و جویای احوال پای بنده شد..  منم از روی صداقت گفتم گاهی سرما اذیت میکنه...  ایشون هم دوباره توصیه های درمانی داشتند و ماساژ رو توصیه کردن و در آخر اضافه کرد ان شاءالله اون آقای که ماساژ میده برمیگرده!  

من که کلا نفهمیدم چی شد؟!  اون آقایی که ماساژ میده یعنی چی؟ 


خداوندا من چه گیری کردم آخه از دست اینا..  :-(.  


برچسب ها :

ماساژ,ماساژ
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد